خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





کتابداری همچنان در مه


     


    احساس میکنم میان دنیایی از مه و غبارم! دنیا مثل قبل ساده و شفاف نیست. حرف هایی که زمانی خوانده ام و ساده از کنارش گذشته ام، حالا همه چون تکه هایی از پازل کنار هم قرار می گیرند و از هم دور می شوند. انگار که آدم های بی ربط حالا به هم ربط دارند. انگار که حرف های ساده حالا پیچیده اند. هیچ چیز ساده نیست و پشتش حرفهایی دارد که در مه و غبار خیلی هایش گم می شوند و گیجم میکند!

    نه! گیج نیستم تازه احساس میکنم که گیجش شده ام گیج از اینهمه واقعیت پنهان! تازه احساس میکنم که از دنیای خوش باوری جدا شده ام با آدم هایی که نه این رویشان معلوم است و نه آن رویشان!

    همه چیز در غبار است. اگر چه هر کدام حالا با دستانم لمس می شود اما دورند از شفافیت و روشنایی! دورند از یکی شدن و یگانگی!

    حالا با آدم هایی روبرو هستم که پرده های ظاهریشان افتاده و من حرف های پشت حرف هایشان را می شنوم! هر کدام در جایگاه خود و به حق خود و به هدف خود! هر کدام با آدم های خود و دنیای خود و دار و دسته ی خود!

    مانده ام بین این دار و دسته ها و حرفهایشان! مانده ام بین اعتمادهای مطلق و ساده لوحانه ی دیروزی و آدم های طبقه بندی شده ی امروزی! به اینکه بین اینها که امروز می بینم با آنها که دیروز بودند و من روی شرافتشان و راستگوییشان سوگند می خوردم چقدر فاصله است؟

    و حالا وقت قضاوت نیست!

    حالا میان اینهمه مه که با همه ی تیرگیهایش مرا به روشنی می خواند. آنچه برای من هدف بوده هنوز هم هست اما دنیای که من می دیدم حالا دنیای متفاوتی است، با هدف هایی که آدمهایش را باید خوب بشناسم و اهدافشان و طبقه بندیهایشان و حتی گروکشیهایشان و سکوت کردن ها و فریادزدنهایشان

     

    حالا وقت حرف زدن هم نیست. دیگر نمی توان به سادگی حرف زد. میان اینهمه تکه های جدا و عجیب! دور و نزدیک! دیگر نمی توان به سادگی نوشت. و من دیگر نمی توانم آن آدمی باشم که آنچه را می بینم به راحتی فریاد بزنم! شاید دیگر به چشم هایم اعتمادی ندارم و به گوش هایم نیز!

    و شاید حالا انگار گوش هایی باید باشد که محرم باشد! هر گوشی توانایی شنیدن هر واقعیتی را ندارد! و هر چشمی توانایی دیدن هر واقعیتی را!

    و چقدر اصول من راحت رنگ می بازند! و چقدر من ساده کنار می آیم که همیشه نمی توان شفاف بود همیشه نمی توان فریاد زد و گاهی مصلحت حکم می کند که سکوت کنی و باز به انتظار بنشینی و به امیدی که تلاش هایت غبارها را بشوید! مه را از میان ببرد! و روزی برسد که تو راحت بتوانی حرفهایت،  قضاوت هایت را فریاد بزنی و از ظاهری بودنشان نترسی! و از عمیق بودنشان مطمئن باشی!

    از مصلحت اندیشی بیزار بودم. اما مصلحتی که در منافع یک رشته خلاصه شود را نمی توان نادیده گرفت. و مصلحتی که معلوم نیست چیست و چه کسی تعیین­اش می­کند! و مصلحتی که معلوم نیست چه کسی می­تواند از منافع شخصی به منافع جمعی! تغییرش دهد و تغییرش تدبیر می خواهد و علم می خواهد و توانایی می خواهد! و همراهی میخواهد.

    و من امید دارم به روزی که چشم ها شسته می شوند و دلها و زبانها یکی می شوند. و روزی که بتوان واقعیت را به آسانی فریاد زد! بی ترس آن که فتنه نسازد و به جای نیکویی، شر نیافریند!

    و می رسد آن روز! و می رسد آن روز!

    و منم و دنیای امیدواریهای ناتمامم!

     



    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : حالا ,ساده ,هایی ,توان ,دنیای ,میان ,احساس میکنم ,معلوم نیست ,تازه احساس ,میان اینهمه ,تازه احساس میکنم ,
    کتابداری همچنان در مه

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر